![]() |
![]() |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 2:58 قبل از ظهر توسط فهیمه |
|
|
شايد شبي درخشش گران بهاترين الماس اين جهان تو را فريب دهد ، آن شب اين الماس آن ريسمان نااستوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمي است. روزي که چهرهای زيبا تو را بفریبد ،آن روزاست که بندبازي ناشي خواهي بود و بندبازان ناشي هميشه سقوط مي كنند .از اینرو دل به زر و زيور مبند ؛ زيرا بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه مي درخشد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 4:12 بعد از ظهر توسط فهیمه |
|
|
سال نو شد... چرا دل من هنوز قدیمیه ؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 1:48 قبل از ظهر توسط فهیمه |
|
|
آمدي ، جانم به قربانت ، ولي حالا چرا بي وفا ، حالا كه من ، افتاده ام از پا چرا ؟
نوشداروئي وبعد از مرگ سهراب آمدي سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا ؟
عمرما را مهلت امروزوفردای تو نیست !
من که ، امروز مهمان تو ام ، فردا چرا ؟
نازنینا ، ما به ناز تو ، جوانی داده ایم دیگر اکنون ،با جوانان ناز کن با ما چرا؟
وه که با این عمر های کوته بی اعتبار این همه غافل شدن ازچون منی شیدا چرا؟
شور فرهادم ز پرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین ، جواب تلخ ، سر بالا ، چرا؟
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت اینقدر ، با بخت خواب آلود من لالا چرا؟
آسمان ، چون جمع مشتاقان ، پریشان میکند در شگفتم ، من نمیپاشد ز هم ، دنیا چرا؟
در خزان هجر گل ، ای بلبل طبع حزین خاموشی شرط وفا داری بود غوغا چرا؟
آسمان چون جمع مشتاقان پريشان ميكند در شگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 1:19 قبل از ظهر توسط فهیمه |
|
|
هنر من و بزرگترین هنر من: فن زیستن در خویش. همین بود که مرا تا حال زنده داشت. همین بود که مرا از اینهمه دیگرها و دیگران بیهوده مصون می داشت. هر گاه با دیگران بودم خود را تنها می دیدم. تنها با خودم، تنها نبودم اما، اما اکنون نمی دانم این "خودم" کیست؟ کدام است؟ هر گاه تنها می شوم گروهی خود را در من می آویزند که منم و من با وحشت و پریشانی و بیگانگی در چهره هر یک خیره می شوم و خود را نمی شناسم! نمی دانم کدامم؟ می بینی که چه پریشانی ها در بکاربردن این این ضمیر اول شخص دارم، متکلم! نمی دانم بگویم از اینها من کدامم یا از اینها من کدام است؟ پس آنکه تردید می کند و در میان این "من" ها سراسیمه می گردد و می جوید کیست؟ من همان نیستم؟ اگر آری پس آنکه این من را نیز هم اکنون نشانم می دهد کیست؟
اوه که خسته شدم! باید رها کنم. رها میکنم اما چگونه می توانم تحمل کنم؟ تا کنون همه رنج تحمل دیگران را داشتم و اکنون تحمل خودم رنج آورتر شده است.
می بینی که چگونه از تنهایی نیز محروم شدم؟ « دکترعلی شریعتی » |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 1:57 قبل از ظهر توسط فهیمه |
|
|
ONLY MY GOD
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 3:27 بعد از ظهر توسط فهیمه |
|
|
ای ساربان آهسته ران که آرام جانم میرود و آن دل که با خود داشتم با دل ستانم میرود |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 2:17 قبل از ظهر توسط فهیمه |
|
|
و
من در عجبم از این همه نیرنگت! |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 4:11 قبل از ظهر توسط فهیمه |
|
|
چرا فکر میکردم زمان واسه همه از حرکت ایستاده؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 3:18 قبل از ظهر توسط فهیمه |
|
|
ای عزيز جان من
من برای مرگ خود يک بهانه ميخواهم
يک بهانه پوچ عاشقانه ميخواهم
از غمی که ميدانی، بی تو بودنم مرگ است
با تو بودنم هرگز!
گر بهانه اين باشد
من بهانه ميگيرم
عاشقانه ميميرم... |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 0:21 قبل از ظهر توسط فهیمه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
RSS
|